اگر چند دقیقه بشکن بزنی و برقصی...

اگر چند دقیقه بشکن بزنی و برقصی...

        ·     خاطرات حج – ۳۶

 

 گاهی صوفیان برای گسستن قیوداتی که در درون اشخاص درهم تنیده و شخصیت آنان را گرفتار ظلمت می کرد، از رقص بهره می گرفتند. آنهم در ملا عام و گاهی هم انجام کارهای سبک بوسیله شخصیت های معتبر را وسیله درهم شکستن قید و بندهای شخصیت آدمی قرار می دادند. مانند اینکه از فرماندار شهری می خواستند که زباله جمع کند یا شکمبه ای بخرد و در سبدی نهد و شخصا آنرا در چشمه ای که مردم شهر از آنجا آب می برند پاک کند و برگرداند. یعنی تو که با شکوه و جلال می روی و می آیی طبعا وسوسه خواهی شد که کسی هستی! اما اگر چند دقیقه بشکن بزنی و برقصی خودت هم خواهی فهمید که همه جلال و جبروتت کشک بوده است. یعنی توهم، یعنی هیچ!

آنجا که آدمی خود را هیچ می بیند نقطه آغاز رهایی است. شاید ممنوع بودن نگریستن به آینه، در حال احرام، اشاره به همین نکته باشد که به قول خواجه حافظ «خود را مبین که رستی!» آنگاه که بتوانی خود را نبینی صفایی در خود می یابی در حد پاکی شبنم و سبکبالی نسیم!

انسان که با یک بشکن به چنان صفایی می رسد، دریغا که آسان تر از این هم آن صفا را از دست می دهد!

/ 24 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

http://only4u61.blogfa.com/نقدی بر بیوتن2

سعیده

ممنونم. شاید به نظری که گذاشته بودی نیاز داشتم

کمند

آناني كه به رويدادهاي آينده ي خود گرفتارند ، آنچه به اكنون وابسته است رضايتشان را فراهم نمي كند. وين داير سلام..خوش به سعغادتت منم دلم حج می خواد دوست دارم تا جوونم طعم لذت بخش بی خود شدن را بچشم

زهرا

سلام. چه صفايي! وقتي همه يك جور مي شوند! وقتي به او بله مي گويي! يادش به خير...[گریه]

...

[گریه][گریه][گریه][گریه]

آیینه فردا

السلام علیک یااباصالح المهدی گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب جان به لب آمده ازدرد-خدارادریاب اگرازدولت وصل تومرانیست نصیب گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب به امیدی به سرکوی توروی آوردیم شهریارابه در خویش گدا رادریاب دل ما را به شب هجرفروغی بفرست شبرو وادی اندوه و بلا را در یاب سنگها می خورم از دست جنون دل خویش من دیوانه انگشت نما را دریاب به وفاداری تو شهره شهرم ای دوست ز وفا معتکف کوی وفا رادریاب سالهارفت که ازجام محبت مستم من دردی کش صهبای ولا رادریاب کاروان رفت ومن ازهمسفران دورم دور من ازقافله شوق جدا را دریاب راه باریک وبسی پرخطروتاریکست سببی ساز ودراین مهلکه مارادریاب تا دلم بارغم عشق به منزل فکند شهسوارا من افتاده زپارادریاب تافغان دل غمدیده ما را شنوی نازنینا سحری بادصبارا دریاب دوش رویای لب نوش توبامن می گفت کای شهید غم من آب بقا را دریاب سوی پروانه نظر کن که دعا گوی توباد گنه آلوده خود را به مدارا دریاب شعر از استاد محمدعلی مجاهدی [گل]