سر مخار آخر..!   

سر مَخار آخر..!

         ·   خاطرات حج –۵۱

مسجد الحرام را دور زدم و در قسمتهای مختلف، خانۀ کعبه را، در آن نور باران به تماشا نشستم، آن شب، برایم شب جالبی بود. حالتی داشتم میان غم و شادی، یاس و امید، گریه و خنده، زمین و آسمان، جسم و جان، نفس و عشق، ابلیس و خدا، طغیان و تسلیم، کفر و ایمان، و ...

در نزدیکی «صفا» با آن صافکار تهرانی(+) روبرو شدم. قدم زنان بیرون آمدیم. گفت: این خانۀ خدا، ستون دارد! گفتم: شگفتا! کسی که آسمانها را بی ستون نگه می دارد، چرا سقف خانۀ به این کوچکش محتاج ستون شده است؟! لبخندی زدیم و تمام شد. امّا این ستون هنوز برای من مسئله بود. در این خیال بودم که این بیت را سرودم:

مگر از «بی ستون» آهی به گردون برشده جانا

که سقف خانه ات را با ستون افتاده کار آخر؟!

خوشم آمد، خواستم ادامه بدهم، بیت بعدی این شد:

هزاران سر دهی بر باد و با دستان به من گویی

مبادا کز سرت، مویی شود کم، سر مخار آخر! (1)

به فکر بیت بعدی بودم که دیدم، کار به جاهای باریکتر می کشد، با بیتی از خواجه، با همین ردیف، قال قضیّه را کندم:

منم یا رب که جانان را زساعد بوسه می چینم؟

دعای صبحدم دیدی چسان آمد به کار آخر!

 

1.در حال احرام نباید کاری کنی که مویت کنده شود.

-------------------------------------------------------

بعد نوشت : بگذر ز زیاده گویی ِ بدبده‌ها   لازم شده معصیت ـ زیادی خوبیم!!

لینک
چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه