سیراب   

 

سیراب ز ِ دست پیغمبر.. !

 

üاسماعیل شنیده؛ پدر خواب را برایش گفته و مدام نگاهش کرده، به قامتش، موهایش، چهره و چشم هایش. و اسماعیل لبخند زده، نگاه کرده، دنبال خنجر، یافته و داده دست پدر و موهای سیاهش را خود کنار زده و گردنش را گذاشته روی تخته سنگ و چشم هایش را بسته و باز لبخند زده ...

ü و او آنقدر گفته بروم که پدر بلند شده، لباس رزم برداشته، تن او کرده و سوار اسبش کرده و شمشیر توی دستش گذاشته و فرستاده اش سوی میدان ...

ü زن، قدم از قدم که بر می داشته، آفتاب به دنبالش بوده، باد گرم وزیده، شولای سپیدش موج برداشته، لب های خشکیده اش را باز کرده و موهای چسبیده به پیشانی اش را کنار زده. زن هیچ ندیده، نه درختی، نه سایه بانی، نه جنبنده ای. زن شولایش را که کنار زد: آفتاب توی چشمان کودک توی بلغش افتاده، زن دیده اسماعیل رنگ به رو نداشته، و لب های خشکیده اش را گذاشته روی لب های خشک و بی رنگ کودک ...

ü پدر دیده؛ اسبی جمعیت را شکافته، به سوی او تاخته. پسرش را دیده که سوار اسب بوده و دیده از لباسش خون می چکیده. پسر لب های خشکش را باز کرده و پدر خون و عرق پیشانی اش را پاک کرده و برایش از شرابی گفته که امروز خواهد نوشید و دیگر هم تشنه نخواهد شد. پدر دیده؛ علی اکبر نیمه جان لبخند زده و دوباره خواسته که برود و رفته بوده ...

ü پدر توی سکوت، زیر آفتاب نگاه کرده به آسمان، و نگاه کرده به چشم های بسته اسماعیل، و چشم هایش را بسته و خنجر را کشیده، سخت، سفت، بیشتر، بریده، کشیده و دیده اثر نداشته و دیده تیغه سخت و کند شده و خنجر را پرت کرده، پدر دیده تخته سنگ از ضربه تیغه دو نیم شده ...

ü خون بیرون زده، گرم و سرخ. پدر صدایی شنیده، دویده، جمعیت را شکافته و پسر را دیده که به زمین افتاده و خون گرمی که از بدنش می رفته و به آغوش کشیده و شنیده پسر نیمه جان از شراب گفته و تشنگی که دیگر بدست رسول خدا سیراب شده و چشم هایش را آرام بسته ...

ü و زن توی آن سکوت و آفتاب، گریه و ناله کرده و دیگر تاب نداشته و کودک از دستش رها شده و زن دیده خاک سخت بیابان کنار رفته و آب بیرون آمده؛ خنک و زلال، و زیر پای پسر جاری شده ...

ü پدر، چشم هایش را دست کشیده، لبهایش را، زخم هایش را و بوسیده و دیده علی اکبر چشم هایش را بسته ...

ü اسماعیل چشم هایش را آرام باز کرده، دیده باد می آمده و پدر گریان و خندان، سجده زده بر خاک ...

ü خورشید هنوز نور می زده که مرد لباس رزم پوشیده، سوار اسب شده و تنها تاخته سوی میدان ...

 

لینک
دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه