احساس خورشید خان   

احساس خورشید خان..!

        ·   خاطرات حج – ۵٠

کمتر از ٢۴ ساعت دیگر در مکه خواهیم بود. چه زود گذشت! محل طواف خلوت است و خانه خدا را از هر طرف که بخواهی در هر وقتی از شبانه روز می‌توانی دست بزنی یا ببوسی. بعد از خواندن دو رکعت نماز در حجر اسماعیل و جنب خانه خدا، به زیر ناوادان طلا آمدم. چه بخواهم؟ ماندم! طمعم حدی نداشت. گفتم خدایا! خود دانی! چیزی در خور کرم تو! چیزی که بتوان آن را وسیله وصال تو ساخت، آگاهی، آمرزش، نمی‌دانم..

به یاد یکی از «خان»های آذربایجان افتادم. خورشید خان. از او پرسیدند که زیر ناودان طلا، چه گفتی و چه خواستی؟ او که مردی بی‌سواد و در عین حال بسیار مقتدر بود، گفت: گفتم، آهای خدا! آی مرد! این که اینجاست، خورشید است که پسرت را کشته و به خانه‌ات پناه آورده است!!(۱)

 

.۱در آن روزگار، بدترین جرم و جنایت نسبت به کسی آن بود که پسرش را بکشی. و برای عذر خواهی و ابزار پشیمانی هم بهترین راه آن بود که شخصا به در خانه اش رفته و به خود طرف، پناهنده شوی. و این به در خانه طرف رفتن و به خانه حریف خود پناه بردن کار بسیار دشوار و ننگ آوری بود که کمتر امیری به آن ذلّت و ننگ تن می داد. حالا این شما و این احساس خورشید خان!

لینک
پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه