برای آمدنت زود هم دير است   

 برای آمدنت زود هم دير است

مهدیا! چرا سر سپار راه تو و از پی ردّ پایت نباشم

که تو راز و رمز آسایش و آرامش بشری

«یک شب از دوران کودکی را خوب یادم مانده، خانه مان پر از نور بود. برای پدرم مهمان می آمد. انگار قرار بود یکی از اقوام ثروتمند به دیدنمان بیاید. نمی دانم از کجا. ولی از جایی دور می آمد. دو ساعتی می شد که چشم به راه بودیم. درها همه باز بود، چراغ ها روشن. مادر هر از گاه می رفت و دستی به روکش یکی از کاناپه ها می کشید و آن را صاف می کرد. پدر کنار پنجره ایستاده بود. از ترس اینکه مبادا صندلی ای جابه جا شود، کسی جرات نشستن نداشت.

هر چه زمان می گذشت، بیشتر متقاعد می شدیم که چشم به راه مهمان ویژه ای هستیم. حتی به خود می لرزیدیم، مبادا از راه برسد و شکوه دیدارش که لحظه به لحظه فزونی می گرفت، هنوز به اوج نرسیده باشد.  نگران نیامدنش نبودیم. اطمینان داشتیم که می آید.

شب خوبی بود. چشم به راهی ما، چراغ های روشن، سکوت و لحظات با شکوه.»

  • راینر ماریاریلکه (شاعر و نویسنده آلمانی) - داستانی برای تاریکی

لینک
شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - قرار شبانه