برای مهتاب..!   

برای مهتاب..!

         ·   خاطرات حج ۵۳

در فرودگاه جدّه، ساعتی به ظهر مانده، از اتوبوس پیاده شدیم. وارد سالن فرودگاه شدیم که جدّاً دنیای دیگری بود! انگارنه‌انگار که از بیت خدا می‌آئیم! همه در فکر اجناس و بسته‌هایشان. ساک‌ها و کارتن‌های بزرگ..

حجّاج بیت‌الله، چند قدمی از حرم دورنشده، در فکر تقلّب‌اند. چانه می‌زنند، پنهان می‌کنند. و چه خوشحال می‌شوند که تخفیف می‌گیرند! به یاد حرف مرحوم شریعتی می‌افتم: «چمدانش پر است و خودش خالی!»

 و می‌بینم که بدتر از همه خودمم که حتی، چمدان خالی هم ندارم. یعنی نه دین، نه دنیا! جز یک عروسک برای برادرزاده‌ام مهتاب که دو سال و چند ماه بود که به‌دنیا آمده بود. آن را با لباس‌ها و حوله‌های احرامم، در کارتنی گذاشته بودم. یکی از همراهان مقداری از بارش را به‌نام من نوشت!

-------------------------------------

پی‌نوشت : تو، برای من، به‌راستی، رنگ و بوی ِ یک افسانه‌ی باورنکردنی و قدیمی را داشتی و داری، هنوز، هم!..

حالا، چون آدم‌های علیل و بیمار که یأس، مثل کرم خاردار، تمام وجودشان را خورده و توی تک تک سلول‌های بدنشان تخم‌ریخته؛ باور دارم که شفایی وجود ندارد. انگار چشم‌انتظاری ِیعقوب، خواب و خیال بوده: زاده‌ی ذهن ِحکایت‌ساز و شاعر پیشه‌ام!

 

*کسی در درونم می‌گوید: "چشم از ماه و ستارگان بر ندار! چشم از آسمان بر ندار! به خدا نزدیک می‌شوی. به خدا نزدیک می‌شوی. به خدا نزدیکتر می‌شوی. چرک روحت می‌ریزد. مومن می‌شوی.. می‌شوی. می‌شوی!"

 

لینک
جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - قرار شبانه

   ارزیابی، آرزو، دعا و.. بدرود!   

ارزیابی، آرزو، دعا و.. بدرود!

         ·   خاطرات حج ۵٢

وداع، وداع با کعبه، با حرم. هر چه بود گذشت، باید دل کند. چه جالب بود: طواف، سعی، نماز دقیقا روبه رو با کعبه! اما هیچ چیز پایدار نیست. اگر بیشتر هم می ماندیم، در خطر عادی و روزمره شدن، بودیم. بهرحال هم ماندن خطر دارد و هم رفتن، اما ای کاش می شد که بمانیم.

صبح که آخرین طواف را کردم، در کناری ایستادم برای چند لحظه: ارزیابی، آرزو، دعا و بدرود! بدرود:

با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

دلم گرفت. اما باقتضای روح پربسطم، راحت تحمل کردم. چند قطره اشک و تمام! از شهر بیرون آمدیم. از مکه، شهر خدا، شهر اذان، شهر نماز، شهر نور و اشراق و فتوحات غیبی. بهر حال اگر بار گران بودیم رفتیم. در راه جده و بیابان!

لینک
دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   سر مخار آخر..!   

سر مَخار آخر..!

         ·   خاطرات حج –۵۱

مسجد الحرام را دور زدم و در قسمتهای مختلف، خانۀ کعبه را، در آن نور باران به تماشا نشستم، آن شب، برایم شب جالبی بود. حالتی داشتم میان غم و شادی، یاس و امید، گریه و خنده، زمین و آسمان، جسم و جان، نفس و عشق، ابلیس و خدا، طغیان و تسلیم، کفر و ایمان، و ...

در نزدیکی «صفا» با آن صافکار تهرانی(+) روبرو شدم. قدم زنان بیرون آمدیم. گفت: این خانۀ خدا، ستون دارد! گفتم: شگفتا! کسی که آسمانها را بی ستون نگه می دارد، چرا سقف خانۀ به این کوچکش محتاج ستون شده است؟! لبخندی زدیم و تمام شد. امّا این ستون هنوز برای من مسئله بود. در این خیال بودم که این بیت را سرودم:

مگر از «بی ستون» آهی به گردون برشده جانا

که سقف خانه ات را با ستون افتاده کار آخر؟!

خوشم آمد، خواستم ادامه بدهم، بیت بعدی این شد:

هزاران سر دهی بر باد و با دستان به من گویی

مبادا کز سرت، مویی شود کم، سر مخار آخر! (1)

به فکر بیت بعدی بودم که دیدم، کار به جاهای باریکتر می کشد، با بیتی از خواجه، با همین ردیف، قال قضیّه را کندم:

منم یا رب که جانان را زساعد بوسه می چینم؟

دعای صبحدم دیدی چسان آمد به کار آخر!

 

1.در حال احرام نباید کاری کنی که مویت کنده شود.

-------------------------------------------------------

بعد نوشت : بگذر ز زیاده گویی ِ بدبده‌ها   لازم شده معصیت ـ زیادی خوبیم!!

لینک
چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   سیراب   

 

سیراب ز ِ دست پیغمبر.. !

 

üاسماعیل شنیده؛ پدر خواب را برایش گفته و مدام نگاهش کرده، به قامتش، موهایش، چهره و چشم هایش. و اسماعیل لبخند زده، نگاه کرده، دنبال خنجر، یافته و داده دست پدر و موهای سیاهش را خود کنار زده و گردنش را گذاشته روی تخته سنگ و چشم هایش را بسته و باز لبخند زده ...

ü و او آنقدر گفته بروم که پدر بلند شده، لباس رزم برداشته، تن او کرده و سوار اسبش کرده و شمشیر توی دستش گذاشته و فرستاده اش سوی میدان ...

ü زن، قدم از قدم که بر می داشته، آفتاب به دنبالش بوده، باد گرم وزیده، شولای سپیدش موج برداشته، لب های خشکیده اش را باز کرده و موهای چسبیده به پیشانی اش را کنار زده. زن هیچ ندیده، نه درختی، نه سایه بانی، نه جنبنده ای. زن شولایش را که کنار زد: آفتاب توی چشمان کودک توی بلغش افتاده، زن دیده اسماعیل رنگ به رو نداشته، و لب های خشکیده اش را گذاشته روی لب های خشک و بی رنگ کودک ...

ü پدر دیده؛ اسبی جمعیت را شکافته، به سوی او تاخته. پسرش را دیده که سوار اسب بوده و دیده از لباسش خون می چکیده. پسر لب های خشکش را باز کرده و پدر خون و عرق پیشانی اش را پاک کرده و برایش از شرابی گفته که امروز خواهد نوشید و دیگر هم تشنه نخواهد شد. پدر دیده؛ علی اکبر نیمه جان لبخند زده و دوباره خواسته که برود و رفته بوده ...

ü پدر توی سکوت، زیر آفتاب نگاه کرده به آسمان، و نگاه کرده به چشم های بسته اسماعیل، و چشم هایش را بسته و خنجر را کشیده، سخت، سفت، بیشتر، بریده، کشیده و دیده اثر نداشته و دیده تیغه سخت و کند شده و خنجر را پرت کرده، پدر دیده تخته سنگ از ضربه تیغه دو نیم شده ...

ü خون بیرون زده، گرم و سرخ. پدر صدایی شنیده، دویده، جمعیت را شکافته و پسر را دیده که به زمین افتاده و خون گرمی که از بدنش می رفته و به آغوش کشیده و شنیده پسر نیمه جان از شراب گفته و تشنگی که دیگر بدست رسول خدا سیراب شده و چشم هایش را آرام بسته ...

ü و زن توی آن سکوت و آفتاب، گریه و ناله کرده و دیگر تاب نداشته و کودک از دستش رها شده و زن دیده خاک سخت بیابان کنار رفته و آب بیرون آمده؛ خنک و زلال، و زیر پای پسر جاری شده ...

ü پدر، چشم هایش را دست کشیده، لبهایش را، زخم هایش را و بوسیده و دیده علی اکبر چشم هایش را بسته ...

ü اسماعیل چشم هایش را آرام باز کرده، دیده باد می آمده و پدر گریان و خندان، سجده زده بر خاک ...

ü خورشید هنوز نور می زده که مرد لباس رزم پوشیده، سوار اسب شده و تنها تاخته سوی میدان ...

 

لینک
دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   احساس خورشید خان   

احساس خورشید خان..!

        ·   خاطرات حج – ۵٠

کمتر از ٢۴ ساعت دیگر در مکه خواهیم بود. چه زود گذشت! محل طواف خلوت است و خانه خدا را از هر طرف که بخواهی در هر وقتی از شبانه روز می‌توانی دست بزنی یا ببوسی. بعد از خواندن دو رکعت نماز در حجر اسماعیل و جنب خانه خدا، به زیر ناوادان طلا آمدم. چه بخواهم؟ ماندم! طمعم حدی نداشت. گفتم خدایا! خود دانی! چیزی در خور کرم تو! چیزی که بتوان آن را وسیله وصال تو ساخت، آگاهی، آمرزش، نمی‌دانم..

به یاد یکی از «خان»های آذربایجان افتادم. خورشید خان. از او پرسیدند که زیر ناودان طلا، چه گفتی و چه خواستی؟ او که مردی بی‌سواد و در عین حال بسیار مقتدر بود، گفت: گفتم، آهای خدا! آی مرد! این که اینجاست، خورشید است که پسرت را کشته و به خانه‌ات پناه آورده است!!(۱)

 

.۱در آن روزگار، بدترین جرم و جنایت نسبت به کسی آن بود که پسرش را بکشی. و برای عذر خواهی و ابزار پشیمانی هم بهترین راه آن بود که شخصا به در خانه اش رفته و به خود طرف، پناهنده شوی. و این به در خانه طرف رفتن و به خانه حریف خود پناه بردن کار بسیار دشوار و ننگ آوری بود که کمتر امیری به آن ذلّت و ننگ تن می داد. حالا این شما و این احساس خورشید خان!

لینک
پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   تجدید مطلع   

تجدید مطلع..!

        ·   خاطرات حج – ۴۹

شب است و بر سر سفره پذیرایی نشسته‌ایم. یکی از مشکلات این سفر، همراهی با تجار محترم است. با اشتهای تمام مشغول خوردن غذا هستند. اگر دونفری یک بشقاب اضافه بگیرند، چه فاتحانه لبخند می‌زنند! مدیریت ایرانی هتل ندا می‌دهد که: مشغول ذمه باشد کسی که اگر سیر نشد غذا نخواهد! و چه تفاخر و تکاثری بر سر میز غذا. حتی به تعداد حج عمره. یکی هفتمین بار است و دیگری دهمین و آن یکی من من می‌زند که خودم برای هفتمین بار است که می‌آیم و این دختر هفت ساله‌ام برای سومین بار!

فرهنگ، فرهنگ تکاثر و احتکار است، حتی در حج عمره! آنگاه سخن از اجناس و مقایسه قیمتها، و اینکه کدام جنس در مکه ارزان تر از مدینه است و اتفاق نظر به اینکه وسایل الکتریکی در مکه ارزان‌ترند و پارچه و قماش در مدینه و چیز های دیگر در جده. و کمترین سخنی از توبه و تحول در میان نیست! انگار نفس تازه می‌کنند که دوباره به دنیا برگردند. و به قول شعرا تجدید مطلع کنند!

آری همه‌اش سخن از سود و زیان و زر و تزویر! بدون خبر و اثری از انابه و اشراق! لااقل در مجالس روضه و ایام عزاداری مردم تحت تاثیر روح جمعی، جو مجلس، صدای، فوت و فن مداح، حالی پیدا می‌کنند و اشک می‌ریزند و برای چند لحظه به اصلاح مرحوم شریعتی مراسم غصه خوری برپا می‌دارند، اما اینجا از این چند لحظه هم خبری نیست! مگر گاه گاهی در گوشه و کنار بقیع، در بساط یک مداح خوش صدا.

لینک
پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   آن دل پر عاطفه...   

 آن دل پر عاطفه...

 به بعثت محمد می اندیشیم، هنوز! مهارش نکنیم، نابودمان می کند...

·   خاطرات حج – 48

عصر در مسجد الحرام نشسته ام و به مکه می اندیشم.مکۀ حرا و مکۀ اشراق و فتوح. اما انگار که مکه دیگر مکۀ ابن فارض نیست. آن عاشق دل سوخته ای که با وزوز مگس هم به رقص می آمد!

آری اشتباه نمی کنم. مکه مکۀ این تیمیه است. مکۀ خشم، خشونت، جمود، ظاهر بینی و تظاهر.مکه مکۀ محمد نیست! آن دل پر عاطفه ای که حتی برای کفار استغفار می کرد و پیراهن خود را برای کفن رئیس منافقان و سرسخترین دشمنان خود می بخشید... آری مکه مکۀ ابوسفیان، معاویه و عمروعاص است و شیفتگان جاه و مال و ستیزه گران با نور و اشراق، و بهره کشان از دین و ایمان تودۀ مردم در راه غرضهای حیوانی و شیطانی خویش.

الغرض اثری از صفّۀ با صفای مجذوبان عشق و الهام نیست. همه جا گندزار سگ ستیزی دلدادگان جیفۀ دنیاست.

 

لینک
چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   پیام محمد چه شد   

بعثت محمّد، چه شد..؟!

 

·   خاطرات حج 47

حرمی در خدمت طاغوت: به حرم می اندیشم حرمی که در هاله ای از قدس در خدمت طاغوت و تحت سیطره شیطانی قدرت غرب است. قدرتی که تا داخل حرم و اعمال دینی مردم هم نفوذ کرده است.  با نشانه هایی در ظاهر کار، از قبیل سنگها و موزائیکهای ایتالیایی و لوسترها و توالتهای فرهنگی حتی در مکه و مدینه! معنی توالت فرهنگی را در حریم حرم نفهمیدم! کافر که نمی آید و نه مجاز است که بیاید. اگر هتل های جده و ریاض بود باز هم توجیه داشت. بازار پر از ...

زرق و برق دجالی: بازار پر از اجناس غربی، ژاپنی، چینی و غیره. کمی آن طرفتر، حاکمیت غرق در تجمل و تشریفات و ابتذال. بازار سرمایه داری، عیّاشی در رواج کامل. از پیام اسلام برای رهایی همه انسانها اثری و خبری نیست. مشتی آیین بی روح، آن هم برای چند روز در همه عمر! و بقیّه لحظه لحظه در کام مادیّت فرو رفتن است و تسلیم زرقو برق دجالی شدن! لحظه ای درنگ...

هنوز وقت به پایان نیامده: لحظه ای درنگ می کنم! از خود می پرسم که بعثت محمد چه شد؟ از آن «رحمت برای عالمیان» به دنیا و آخرت جهانیان چه رسید؟ لحظه ای به دنیایی می اندیشیم که اقلیتی در آن مالک اکثریّت امکانات مردم اند و اکثریتی از مردم نه حساب دنیاشان روشن است و طبعا نه حساب آخرتشان! امّا باید امیدوار بود که هنوز وقت به پایان نیامده است.

 

لینک
جمعه ۱٧ آبان ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   یا زهرا تو هم مشعر رفته ای.!   

یا زهرا تو هم مشعر رفته ای.!

 

·   خاطرات حج 46

عصر با داد و بیدا دعوت کردند تا در جلسه ای که در طبقه بالا تشکیل می شد، حاضر شویم. من بیزارم از این گونه جلسه ها و شوراها. بارها می گویم که کاش همه شوراها به سرنوشت شوروی دچار آیند! این شوراهای بی دستور، بی هدف و بی نتیجه! عین گردهمایی ها و کنفرانس های ما!!

بعد از انواع و اقسام دعوتهای خاص و عام، ناچار با کمی تاخیر به جلسه رفتم. اما دیدم جز چند پیر و پاتال کسی در آنجا نیست. حتی مدیر کاروان و بچه هایش که با شور و حرارت زیاد مردم رابه این جلسه دعوت می کردند!! طبق معمول روحانی کاروان به منبر رفت. بی نظمی و بی توجهی حاجیان را به باد حمله گرفت. با لحن توهین آمیزی می گفت: اگر به این حاجیان می گفتند که در این جلسه نفری ده ریال سعودی پول می دهند، همه می آمدند. اما برای شنیدن مسائل شرعی نمی آیند! این مطلب از جهتی درست بود! برای اینکه جلسه حتی به اندازه یک ریال، سود مادی و معنوی ندشت. و لذا انگیزه ی برای حضور نبود.

حاج آقا هم حرفی نداشتند. منبری رفتند که از همان خطبه گرفته تا آیه و شعرش همه غلط بود حتی آن بیت معروف که «او خانه همی جوید و من صاحب خانه» غلط می خواند و نمی فهمید که این شعر چه پیامی دارد. آیا عمل بزرگ حج را بزرگ میدارد یا تحقیر می کند؟

بدون ذکر هیچ مطلبی به تکرار نام اماکنی می پرداخت که دیروز رفته بودیم، عرفات، مشعر و غیره. دو سه بار هم گریز نامناسب زد. مثلا وقتی که از مشعر سخن میگفت ناگهان چنین گریز زد که یا زهرا تو هم مشعر رفته ای؟ یا حسین تو هم مشعر بودی؟ با اینکه خودش گریه ای آنچنانی سر می داد، هیچ کس با گریه او به گریه نمی افتاد.

دلم به حال سرمایه بی زبان این ملت می سوزد... بگذریم!

لینک
جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ - قرار شبانه

   خدا کریم است..!   

خدا کریم است..!

  • خاطرات حج – 45

برای رشته تسبیحم که در مدینه پاره شده بود(+)، مدینه و مکه را زیرپا گذاشتم و نخ پیدا نکردم! در حالی که بازار و خیابان جا به جا پر از تسبیح های رنگارنگ است. قالباً هم از مصنوعات کشورهای غیر مسلمان. این عربها را ببین که دیگر حتی زحمت به نخ کشیدن تسیبح را هم به خود نمی دهند!

شرطه ها در امر و نهی خیلی جدّی هستند. سعودی ها از شرطه حساب می برند. عین اروپایی ها. مغازه ها را از ترس شرطه به موقع می بندند. کسانی که کمی تأخیر کنند پلیس ندا می دهد که یا الله! یا الله!، از چانه زدن با شرطه خبری نیست. بر خلاف ما. اگر ما بودیم که می گفتیم : سرکار حالا یک دور بزن خدا کریم است!

 

لینک
پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - قرار شبانه